راهی به جز گریز برایم نمانده بود..
این عشق آتشین پر از درد بی امید..
در وادی گناه وجنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تورا..
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خو آبرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من ونیاز تو وسوز وساز ما
از پرده ی خموشی وظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی..
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش وجنگ زندگی
رفتم مرا ببخش ومگو او وفا نداشت..
راهی به جز گریز برایم نمانده بود...!