تبليغاتX
روزهای بی کسی

روزهای بی کسی

در این سرای بی کسی..کسی به در نمیزند...پرنده پر نمیزند...

رفتم مراببخش ونگو او وفا نداشت..

راهی به جز گریز برایم نمانده بود..

این عشق آتشین پر از درد بی امید..

در وادی گناه وجنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تورا..

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خو آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من ونیاز تو وسوز وساز ما

از پرده ی خموشی وظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

 در لابلای دامن شبرنگ زندگی..

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم زکشمکش وجنگ زندگی

رفتم مرا ببخش ومگو او وفا نداشت..

راهی به جز گریز برایم نمانده بود...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 19:12  توسط هلن  | 

وقتی یکی رو دوست داری...دلت براش تنگه...

ولی هیچ خبری ازش نداری خوشحال باش!!!

حتما همه چی روبراهه که تو رو یادش نمیاد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 7:18  توسط هلن  | 

میدانم  ومیدانی که آسان نبود....

ولی بیندیش...به آرزوهایت....پیش از آن که ...

آن عمارت که ساخته ای ویران شود....

آرزو میکنم به آرزوهات برسی..دلت خوش!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 0:6  توسط هلن  | 

دوستم راست می گفت...

من از"تو"واسه خودم یه "تو"ی دیگه ساختم.....

تورو اونجوری دیدم که سایرین ندیدند....

فقط خوبی بود و رفاقت.....هرچی من دیدم..

واسه اینه که دلتنگیم تموم نمیشه....

تو واسه من خیلی خوبتر از اونی که فراموش بشی....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 21:12  توسط هلن  | 

از فردایی رویایی می گفتم....

و تو به من گفتی اول به گذشته ات نگاه کن....!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 23:4  توسط علیرضا  | 

با تشکر از" ب ه ا ر"

ای خدای ستاره های قشنگ..

ای خدای جهان رنگارنگ..

آنچه را از تو خواستم دادی..

دل مارا تو پرکن از شادی..!         آمین برای همه دلها!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 11:23  توسط هلن  | 

خدا مرا زتو نازک بدن جدا نکند..

اگرتو میل جدایی کنی خدا نکند

اگر تو شیشه عمرم زنی به سنگ جفا..

چنان بزن که اگر بشکند صدا نکند...!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 11:9  توسط هلن  | 

داستان این پست واقعا اتفاق افتاده.....!

امروزیه دختر بچه دیدم....دامن پوشیده بود.....وزخم زانوش پیدا بود..

مثل همه ی بچه ها که بی محابا می دوند...وزخمی هم می شوند..

اما او دو زخم کوچک زانوش رو وسط یه گل فرض کرده بود....

وبا خودکار قرمز...دورش گلبرگ می کشید تا شبیه گل بشه..!!!

بیخیال سوزش یا درد...شاید هم لذت نقاشی..نمیگذاشت درد رو بفهمه...

کاش مامانش دعواش نکنه.....

وبرای تمام عمرش یادش بمونه که..که از زخم هاباز هم برای کشیدن گل!!!استفاده کنه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 12:19  توسط هلن  | 

خیلی ساده...

                     خداحافظ!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 12:17  توسط هلن  | 

گاهی خیلی تلخ میشم...

گاهی خیلی دلم میگیره....

گاهی کم میارم.....

امروز تمامش"گاهی"بود...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 16:1  توسط هلن  | 

هنوز هم مبهوت دل دریایی توام تو سنگ صبور دلتنگی هایی

 من بودی هنوز هم دست های تو را دوست دارم وقتی

پر از بخشش و سخاوت است تو بودی سایه سار خستگی های

 من مرا ببخش که تو دریای مهربان بودی و من.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 7:16  توسط علیرضا  | 

نمیشه آدمها فقط آدم باشن؟

مهم نباشه...سوادشون

ملیتشون.....شکلشون....

پولشون....و......

ولی مامانم میگه به مجموعه همه ی اینا میگن زندگی؟!!!!

وهمه ی اینا با هم رفتار مارو میسازن.....

من رفتارم چه طوریه؟کی میدونه.........

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 23:19  توسط هلن  | 

گفتمش :دل می خری؟پرسید:چند؟

گفتمش:دل مال تو!!تنها بخند......

خنده ای کرد ودل از دستم ربود...

تا به خود باز آمدم...او رفته بود...

دل زدستش روی خاک افتاده بود..

جای پایش روی دل جا مانده بود......

کاش تورو  یادم بره!!!!کاش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 19:19  توسط هلن  | 

امروز بادوخاک عجیبی بود...

یه عالمه برگ وکاغذآورد....

یه عالمه.....چیزای به درد نخور که ...

شاید یه روز چیزای مهمی بودند....

دیروز توخونه آرزوهام هم تندبادی وزید...

بادی که حتی قسمتی از دلبستگی به تو رو هم با خودش برد..

امروز کمتر عاشق توام.....کمی کمتر!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 14:48  توسط هلن  | 

"به درخواست دوستی"

اولین بار که نوشتم..چه بی تاب بودم ...

چه دلتنگ.....

هرروز...چندین بار مینوشتم......وبرای هر نوشته اشکهایم..همراهی ام میکردند..

از بس دلم تنگ بود تمام وب بوی دلتنگی گرفت بوی..تلخی....

"ب ه ا ر"با دردی مشترک..درکم کرد.....واکنون جایش چه خالیست..که وبش تفرجگاه مطلوب من بود.

کم کم دیگران....هم مایه تسلی بودند هرچند من همچنان برای دل خودم مینوشتم...

"غریبه"که من او را آقای اردیبهشت مینامیدم....فضای فکرم را غبار روبی مختصری کرد ومن

وب را حذف کردم با تمام تلخی هایش....دوباره نوشتم...

مردی از" مرداب تنهایی" اش همسفر نوشته هایم باقی ماند

ومن دوباره نوشتم ونوشتم..."قاصدک وهم قلمش"....".سایه"و....بسیاری دیگر....

اما دوباره هم حذفش کردم.......گاهی به دوستان"ولبخند"واژه هاشان سرمیزدم......

وباز ننوشتن راتاب نیاوردم..وامدم......با این که همچنان برای دل خودم مینویسم....

اما مخاطبانی از جنس نور واینه دارم........

ومن ازداشتن "روزهای بی کسی"خرسندم....

وهنوز هم دوست دارم...که"نقطه چین های"نوشته هایم را کسی پر کند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 21:15  توسط هلن  | 

بالاخره این روزهای پر فراز ونشیب تمام شد....

بالاخره لحظه های پر غربت سفر به پایان رسید..

بالاخره هیاهوی مهمانی وگردش و.....ارام گرفت...

بالاخره برگشتم خانه....

خانه ی کوچک....خانه ی دلتنگ...خانه ی دوست داشتنی ام....

از لطف همه تون ممنون...

دلم برای پست های هرروزه ام..برای نظرات بی ریا..برای روزهای بی کسی...تنگ شده بود!

خانه تکیه گاه مطمئن من است و"روزهای بیکسی"یکی از بهترین دلخوشی هام!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 13:37  توسط هلن  | 

گفتم تنهام گفتی من هم

گفتم دوستت دارم گفتی من هم

گفتم عاشقتم گفتی من هم

گفتم می خوام با تو باشم گفتی من هم

گفتم تا همیشه.....و تو سکوت کردی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 23:30  توسط علیرضا  | 

یه تقویم واسم  اورد...

روز   شمار...ورق خوردن دیروزها وامدن امروز...

وانتظار فرداها..

کاش دل من هم تقویم بود...

میتونستم از شر ورق های نومید گذشته خلاص بشم....

توی امروز زندگی کنم وبه فردا دل ببندم...

افسوس...دل من تقویم نیست..

دل من دل هم نیست....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 9:16  توسط هلن  | 

ای یار  خطر دارد جدایی نهال بی ثمر دارد جدایی...

بیا که من و تو یک جا نشینیم که مرگ بی خبر دارد جدایی..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 0:21  توسط علیرضا  | 

صدای زنگ گوشیم.رو یکی عوض کرده بود....

کلی زنگ زد من نفهمیدم مال منه

تو صدای زنگ عاشقانه های قلبت رو عوض کردی؟

که نمیشنوی صدای احساس منو؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 9:50  توسط هلن  | 

دلم میخواد....

دیگه نمیدونم دلم چی میخواد...

تو هم با ما نبودی.....

بامانبودی عزیز!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 18:26  توسط هلن  | 

قلم در دست گرفتم و روی نامه با خط بزرگ  نوشتم دوستت دارم

 ولی تو بدون انکه نامه را باز کنی پاره پاره کردی ٬ چرا؟نمی دانم!

و دگر سعی بر این دارم که قلم در دست نگیرم ...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 23:32  توسط علیرضا  | 

وقتی کسی تنهات گذاشت٬

 نگران خودت نباش که بدون او چکار کنی٬

 شرمنده دلت باش که به تو اطمینان کرد!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 0:24  توسط علیرضا  | 

 

بیا که لحظه٬ لحظه های انتظار

تمام وجود خسته مرا به گیتی کشانده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 14:35  توسط علیرضا  | 

 تو در خوابی و غرق رویا و نمی بینی پریشانی نگاهی پر از خواهش را

و سقوط دستی خالی را .تو تپش های خسته یک قلب افسرده را درک

 نمی کنی و رنج ادمی را در میان عشق و حسرت در نمی یابی.

تو در ارمش یک خواب غوطه وری و اشک های غریبی

 را نمی بینی که٬ خود می گوید "دلا خون کن به تنهایی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 6:57  توسط علیرضا  | 

یه وقتایی آبی بود قالب وبلاگم ...

که دوست داشتم...

بعد یه رنگ دیگه.....

بعد رنگ بعدی....

حتی قهوه ای که هرگز دوست نداشتم.....

اونو هم امتحان کردم...

ولی فایده نداره..

با عوض کردن اینا...سرنوشتم عوض نمیشه...

احساس تو عوض نمیشه...

سهم من از زندگی وزنده بودن عوض نمیشه...

حتی حال وهوای دلم....عوض نمیشه..

کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 6:39  توسط هلن  | 

یه شب یهو غیبش میزنه..

دلواپس میشی....

بعد یه چند لحظه خودشو نشون میده..

وهر شب بیشتروبیشتر پیش چشمت میمونه....

دوباره..کم کم اومدن هاش کوتاه میشه..ویه شب دوباره غیبش میزنه...

ماه هیچ شبی مثل شب قبلش نیست...

بهت گفتم که تو  ماه منی....؟

نمیشه تو از این قانون مستثنی باشی؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 1:58  توسط هلن  | 

طبق معمول وقتی دستم به هیچ جا نمیرسه......

حتی به نت.....میرم سراغ کتابام.....

دلم برات تنگ شده بود.....یه ازردگی.... یه دلتنگی.. یه بیخبری...یه حس بد

ولی فریدون مشیری...میگه در یک جوانه نیز شکوه بهار هست!!!

برای همان بودن کوتاه ولی پر عشق ممنون!!

روزگارت خوش....!حتی بدون من!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 18:48  توسط هلن  | 

با تو بودن را هرگز نیاز مودم٬ ولی بی تو بودن

 را تا انتهای فراسوی زمان اموختم...

بی تو بودن چه درد الود است...

چه می شد اگر کلید یکی از ستاره هایت را به

من می بخشیدی که گاهی سفرکنم به ان...چه می شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 0:15  توسط علیرضا  | 

اومده بود که با هم بریم..نمایشگاه....

با کلی در به دری رفتیم.....

ولی....اون براش مهم بود ببینه کیا اومدن.....

نه این که...نمایشگاه چی عرضه میکنه....!!!!

من هنوز گیجم....

واسه چی اومد نمایشگاه....؟

واسه چی نمایشگاه میزنن؟..

دریغ از ادمهایی که اسم ادم رو یدک میکشن..دریغ از یه ذره فکر واندیشه..دریغ

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 18:31  توسط هلن  |